- گری
- چهارشنبه ۷ فروردين ۰۴
- ۲۳:۲۷
بیست و هفت سالگی غمانگیزی بود، بهش نگاه کردم امشب و فکر کردم خیلی احساس کردهام صرفا توش، انگار که امسال عمیقتر زندگی کرده باشم.
نه اینکه الزاما عمیق زندگی کردن کار درستی باشه، احتمالا نیست. چون خیلی احساس کردنِ چیزها اونم وقتی تنها بودی اصلا در راستای بقای جسمت نیست.
اما خب هنوزم، فکر نمیکنم دختر بیست و هشت سالهای باشم؛ اندازه این سن اصلا زندگی نکردم، اندازه این سن مطمئن نبودم به چیزی، اندازه یک بیست و هشت ساله تجربه و جواب ندارم ولی خب اینجا ایستادهام بدون اونکه اندازه هم باشیم.
مطمئن نیستم دوای دردهام رو پیدا کرده باشم، حالا دوا پیدا کردن خیلی مرحلهی اخره، هنوز بهتر شدن هم برام دور به نظر میاد، چند روز پیش یه آدم آشنا دیدم که چند وقتی بود صرفا ندیده بودمش و از شدت اضطراب همهجام میلرزید، جواب تلفنهای مدیرم رو که احتمالا میخواست تبریک بگه بهم ندادم چون فکر کردن به صداش آزارم میده و خلاصه، مچاله ماندهام و تا صاف ایستادن و راه رفتن باقی مونده.
فکر کردم ولی با این همه ترس، با این همه مرضهای روانی و مشکلات زندگیم، زنده موندم و بعضی موقعها، زنده موندن هم دستاورد بزرگیه. فکر کردم عیبی نداره که میترسم و گریه میکنم و هی حس میکنم بخشهایی از قلبم، با از دست دادنهام مُرده باشن. چیزی که ابدی نیست و همه در این دنیا رنج میکشند. تو هم مدل خودت عزیزم.
اینطور نیست که غذاهای خوشمزهای که خوردم فراموش بشه، لحظاتی که عمیقا به هوشم و انیس بودنم افتخار کردم و هر قشنگیای که دیدم. همش ارزشمنده چون بالاخره زندگی منه. و امروز چند بار ماتیلدا رو گوش دادم و فکر کردم اهنگ مناسب خداحافظی با بیست و هفت سالگی رو پیدا کردم.