جدیدا آدم جالبی نیستم و خوشم نمیاد از میزان معمولی شدنم، ناراحت کننده‌ست که خوش نمی‌گذره و غمگینم و سخته. ناراحت کننده‌ست با میزان قابل توجهی از فشار کاری/مالی زندگی می‌کنم و حتی خیلی وقتی برای چیزهای هیجان انگیز ندارم و بزرگسالی، عزیزانم، واقعا ایده‌آل نیست. دیشب ته رویاپردازیم این بود که کاملا راحت بخوابم و کابوس نبینم و واقعا غم‌انگیز بود.

چند روز پیش عزیزی باهام حرف می‌زد، کاملا زون اوت کرده بودم چون خسته‌ام فقط. شاید با یک گریه‌ی واقعا طولانی چلونده بشم اما مطمئن نیستم جواب فقط این باشه. نمی‌دونم، صرفا بیش‌تر از یک حس ناخوشایند به نظر میاد و انگار یک ناامیدی واقعا بزرگه. یک جاییش رو نتونستم و همون‌طور هم موند و به نظر ابدی میاد.

به هر حال، چیزی در من تموم شده که واقعا ازش خوشم میومد و از بس کم به نظر میام بعدش، نمی‌دونم باید چطوری پیش برم، انگار توی خلا قدم برداری هی و هیچ چیز، مطلقا هیج چیز نباشه، هم‌چین حالتیه.