میدونی، یک بار از هر یک میلیون بار پیش میاد که از خودم راضی باشم. مثلاً آخرینباری که از خودم راضی بودم، وقتی بود که به وفایی گفتم وای خدای من! (بار معناییش این بود که تو چقدر نفهمی) و خب، کارِ خوبی کردم و تا الان، هر باری که بهش فکر کردم پشیمون نشدم. این قضیه مال پارسال همین موقع ها بود فکر میکنم و تا الان، نمی دونم... مدام از حرفها و حرکتم پشیمونم. فکر میکنم واقعا من توی هیچ کاری خوب نیستم به جز همین پشیمون بودن.
اگه مثلاً یک سال پیش بود، من میگفتم که خب من توی خوابیدن خوبم. یا غذاهای خوشمزه ای میپزم یا کم حرف میزنم و بیخیالم اما الان متوجه شدم که نه! من حتی نمیتونم درست و از تهِ دلم بخوابم :))) همین چند وقت پیش یه سوپی پختم که واقعا بد بود و خدای من، متوجه شدم من خدای مزخرف گفتن های بی انتهام و انگار هر غلطی که بکنم تا سال ها بعدش حالم از خودم بهم میخوره و تا همین تازگیا نمیدونستم هم چین آدمی هستم.
یعنی در کل، نمیدونم چون من خیلی به هرچیزی در مورد خودم اهمیت میدم اینطوریه یا چون خیلی به خودم اهمیت نمیدم و فکر می کنم هیچی نیستم همچین احساسی دارم، اما به هر حال هر چقدر بیشتر میگذره، بیشتر فکر میکنم که چقدر آدم غیر معمولیِ بی دست و پایی هستم و خب... واقعا خوب نیست. مثلا همین الان، فکر میکنم که زندگی رو چطور باید پیش ببرم و نمیدونم. در نتیجه ش مثلا اصلا دلم نمیخواد برم بیرون با کسی چون همه تکلیفشون خیلی معلومه. بعد اینطورین که تو چی؟ و من نمی دونم. واقعا نمیدونم.
قبلا که هنوز 15 سالم بود مثلا، با خودم می گفتم می رم فلان رشته و بعدش درس میخونم و بعدش ازدواج می کنم و زندگی خوبه. خب، من تصمیم های زیادی گرفتم از اون موقع. اون رشته رو انتخاب نکردم چون دیگه علاقه ای بهش نداشتم یا پول مهم تر بود، اما درس خوندن هنوزم خوبه. یک روز زنان کوچک رو خوندم و حالا دیگه حتی نمی خوام ازدواج کنم هیچ وقت. یه شب، داشتم فکر میکردم و یادم نمیاد چرا اما با کسی حرف میزدم و بعدش گریه م گرفت یهو. بعد از دانشگاه انصراف دادم و اومدم بیرون. چون فرار کردن همیشه انتخاب اول من بوده و هست. چون شاید تو ندونی اما من اینقدر ضعیف و بی فکر هستم که نتونم دفاع کنم از هیچ چیزی و جنگیدن هیچ وقت برای من خوب نیست. نمی خوام انجامش بدم چون خوب نیستم و نمی خوام هیچ جا بمونم.
یه وقتی فکر میکردم من باید خودم رو بپذیرم همون طور که هستم و تلاش کنم که خودم رو دوست داشته باشم، الان اما به نظرم رقت انگیزه. به نظرم، من خیلی اشتباه کردم و الان، باید یک تیکه چوب بندازم سرِ قلبم و به قول اون کتابه، برای همه چیز اینقدر گریه کنم که چلونده بشم و فراموش کنم و بعد فرار کنم به یه جای دور با کلی مِه. نقشه اینه.